دخترم - غزل


یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

ماشالا به غزل!

توی فروشگاه بودیم و طبق معمول مشغول جیب سوراخ کردن. یه کیف پول چرمی برای آقای مهربان پسند کردم، اومدم در جعبه ی این کیف را پیدا کنم، هرچه دنبالش می گشتم پیدا نمی شد که غزل بهم گفت: اگه این کیف رو بخری در هرصورت جعبه اش رو میندازی دور که دیدم راست میگه. بی خیال در جعبه ی کیف مذکور شدم و خرید کردیم و اومدیم خونه. ماشالا به غزل...